محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4469

تاريخ الطبرى ( فارسي )

شوال از مردم بنى شيبان به در زاب فرستاد و گفت : « آنجا را آتش بزن كه كار محاصره دراز شد » . شوال برفت ، خيبرى نيز كه يكى از مردم بنى شيبان بود با سواران همراه وى بود . عبد الملك بن علقمه به آنها رسيد و گفت : « كجا مىرويد ؟ » شوال به دو گفت : « آهنگ در زاب داريم ، امير مؤمنان به من چنان و چنان دستور داده است » گفت : « من نيز با توام » و با وى بازگشت كه سر برهنه بود و زره به تن نداشت ، وى نيز از سرداران ضحاك بود و مردى دلير بود ، وقتى به در رسيدند آن را آتش زدند . گويد : عبد الله بن عمر ، منصور بن جمهور را با سيصد سوار از مردم كلب به مقابلهء خارجيان فرستاد كه با آنها نبردى سخت كردند . عبد الملك بن علقمه همچنان سر برهنه به آنها حمله برد و تنى چند از ايشان را بكشت . منصور بن جمهور او را بديد و از رفتارش به خشم آمد و به دو حمله برد و ضربتى به شانه اش زد كه آن را ببريد و تا تهيگاهش رسيد و بيجان بيفتاد . يكى از زنان خارجى حمله كنان بيامد و لگام [ 1 ] منصور بن جمهور را بگرفت و گفت : « اى فاسق پيش امير مؤمنان بيا . » گويد : منصور ضربتى به دست او زد و به قولى به لگام اسب خويش ضربت زد و آن را كه به دست خارجى بود قطع كرد و رهايى يافت . خيبرى وارد شهر شد كه آهنگ منصور داشت . پسر عموى منصور از مردم كلب راه وى را بست ، خيبرى ضربتى زد و او را بكشت و مىپنداشت كه وى از شاهزادگان پارسى است . گويد : خيبرى به رثاى عبد الملك بن علقمه شعرى گفت به اين مضمون : « اشك از ديده روان بود و يكى مىگفت « سلام بر روان ابن علقمه باد « چگونه وقتى كه روان بودى مرگ به تو رسيد « و چنانست كه مرگ براى هر كسى مقرر است « مرگ براى جانفروش ننگ نيست

--> [ 1 ] كلمهء متن : لجام .